در كلنجار با لحظهها فكرم را به حبس ميفرستم من محكومم به نبش قبر خيالي گنگ مدفون در گورستان شعور من محكومم كه شب را درون قوطي شيشهاي شكنجه كردم با نگاهي وهم آلود فضا را به سكوت آلوده كردم من در شبي سرد با نفس هايم سرما را به قتل رساندم من محكومم كه فكرم را به حبس ابد فرستادهام
يه آسمون آبي يه دشت پر شقايق يا شبي پر ستاره يه رودخونه يه قايق به زير نور مهتاب قشنگ ترين دقايق اين لحظه هاي اوج براي قلب عاشق از روزي که عاشقم دنيا چه آفتابيه براي دلخوشي هام يه شاخه گل کافيه آفتاب مي گه به مهتاب بيدار شو اي ديوونه اين قصه يه عشقه يه عشقي که مي مونه نگاه کنيد رو کوهها سپيده دم رسيده عشقي به اين قشنگي هرگز کسي نديده امروز که من عاشقم دنيا چه آفتابيه براي دلخوشي هام يه شاخه گل کافيه
غم نخور هم روزگارم من هواي تو رو دارم واسه چارديوار ِقلبت ، صد تا پنجره ميارم غم نخور زيباي خفته نااميدي حرف ِمفته رنگ عوض مي كنه اين شب ، با غزل هاي نگفته