در كلنجار با لحظهها فكرم را به حبس ميفرستم من محكومم به نبش قبر خيالي گنگ مدفون در گورستان شعور من محكومم كه شب را درون قوطي شيشهاي شكنجه كردم با نگاهي وهم آلود فضا را به سكوت آلوده كردم من در شبي سرد با نفس هايم سرما را به قتل رساندم من محكومم كه فكرم را به حبس ابد فرستادهام